وبلاگ رسول یونان

هدف خاصی از این وبلاگ ندارم، به جای شطرنج بازی کردن اینجا می نویسم!
 
لینک
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦  
 
 
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٥  

منو ببخش عزیزمن!

 

بین من و تو فاصله اس

 یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم

تو واسه چی در میزنی؟

 

این در سرد لعنتی

 شاید نخواد که وا بشه

قلبتو بردار و برو

 قطار داره سوت میکشه

 

منو ببخش عزیزمن!

اگه میگم باهام نمون

دستای خالیمو ببین

آخر قصه رو بخون

 

ترانه ای رو که برات

 گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم

 زخم دلم رو دوختمش

 

همسفر شعروجنون

 مرد فقیر عالمم

تو عشقتو از من بگیر

 من واسه تو خیلی کمم

 

این ترانه از کاست منو ببخش است این ترانه را " راما" خوانده است. من احساس خاصی به این ترانه دارم

من این ترانه را با تمام وجودم گفتم. دوستش دارم. به همین خاطر اینجا گذاشتم. کاش تایپم قوی بود.آن موقع می توانستم بگویم چه شد این ترانه را گفتم. امروز که سرکار می آمدم راما  را تو خیابان دیدم دلم برای خاطره هامون تنگ شد اما از ماشین پیاده نشدم... این جوری حالش بیشتره.



 
خیلی نگرانیم ! شما لیلا را ندیدید؟
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳  

روی جلد خیلی نگرانیم شما لیلا را ندیدید
این هم قیافه آخرین کتابم که منتشر شده است. این رمان درباره تقابل سنت و مدرنیته است . یک تریلی از روی یک دهکده رد می شود ، همه جا را خراب میکند ، از دست رئیس پاسگاه نیر هیچ کاری ساخته نیست.
لیلا قهرمان غم انگیز این رمان است . هرچه تلاش کردم نتوانستم خوشبخت اش کنم .



 
به دور می رفتم .......
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳  

به دور می رفتم

به جستجوی راز جهان

که دودکش خانه ات را دیدم

نزدیک که شدم

دریافتم

آنچه به دنبالش بودم تویی

زنی در سرزمینی برفی

با گیسوانی بافته و

آوازهایی که

خواب خرسها را پر از کندوهای عسل می کرد

اینجا فرود آمدم

و برای بخاری ات هیزم جمع کردم.

از کتاب روز به بخیر محبوب من

این کتاب نخستین کتاب شعر  من است . نخستین شعر را از نخستین کتاب نوشتم و خواستم در این نخستین نوشته از نخستین های بیشتری استفاده کنم.

 



 
شروع
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳  

من وقتی وارد جایی می شوم سلام می کنم

سلام